خرده اصواتی که دائما با همه جایم شنیده وگاهی نیز با چشمانم میبینمشان،می شود مثل هرشب بگویم نیستند،انکارشان آسان است اما،دیوانگی دیگر بس است...می خواهم بشنوم
در یکی از همین شنیدنها،زیر پوست یکی از همین شبانه ها،پنبه ای را در گوش بشر می کنم تا تمام این اصوات مستقیم به گوش خدا برسد،البته اگر او هم بشنود.....
من امشب ایستاده ام،می شنوم وخواهم گفت تا به او بفهمانم که ای خدای به ظاهر شنونده،هرچه صدا هست که بد نیست او هم باید بداند که به شنیدن این اصوات وخرده صداها نیاز دارد تا بتواند به این دیکتاتوریِ ظاهرا آزاد که همگان آنرا خدائی می نامند ادامه دهد...باید بداند قانون صوت جزایش این نیست وسزایش این نیست حرکت دست به علامتِ اصوات.....
ای صداهای بزرگتر،به این کوچک صداهم اجازه دهید تا به خداوندتان اعلام کنم که چند سال است در درس خداوندی نمره اش صفر شده است ودائما تجدید می شود،حتی مردودی هم ممکن است.
او شاگرد تنبلی است واحتمال اخراجش زیاد است ومن خوب می دانم روزی همین صداها شما را تکان خواهد داد واخراجش خواهید کرد....
چه نفس راحتی می کشیم همگان،آن روز که اخراج شود،آن وقت که اخراجش کنیم اینگونه هم ما راحت می شویم هم اوآزاد می شود واین درست است،چون خدای زندانی خدا نیست بلکه برده وشاگرد است؛باید اخراج شود،باید آزاد شود تا خدا شود.....
راستی گمان نکنید خطاب این صداها فقط غایب زمینی و حاضری هوائی به نام خداست؛پَراین اصوات شما را هم می گیرد و آنگاه مجبور می شوید بشنوید،البته نه همگی شما،نه کسانی که به خیالشان شنونده بودند ونه توَّهم زدگانِ خوب زیست....
مشکل شما آنجا بود که خوب نشنیدید واین بالاترین جرم است،جرمی که جزایش مرگ تدریجی است.البته جلاد اونیست،من نیستم،بلکه شما خودتان در حال مرگید.
هیچ نترسید واصلا قصد گریز هم نکنید،حتی خرسند هم باشید،چون تا زنده بودید نشنیدید،پس بمیرید شاید بشنوید وشاید هم شنیده شوید.
خوب می دانم که در این لحظه هرچه هرزگی با کلامتان آشناست در نوک زبانهایتان جمع کردید وچون تیر پشت کمان هر آن ممکن است به سمت من رها کنید.ولی از منِ کوچک به شما صدا بزرگان نصیحت ،که شما هم صبر کنید که با اینهمه کَربودنتان،شاید بشنوید وشاید شما هم سلولهای مرده وگاه خواب آلوده ی مغزتان کمی صدا کند.حتی اگر صداها خفیف هم باشند خرده ای نگیرید،حداقل این است که دیگر راه دیدن،گفتن ورفتن را فراموش می کنید و می فهمید چه باید کرد.البته این به شرطی است که سلولهای مغزتان مثل خودتان بدلی نباشد و یا با روکش عقاید و یا با آب باور آنرا لعاب نداده باشند.
اگر اصل باشند،اگر اصل باشید،شما هم می شنوید.تازه اگر شنیدید معلوم نیست چه بشنوید چون بستگی دارد که پیچهای لاله ی گوشتان چطور پیچیده باشد،کجا پیچیده باشد و بعد از پیچ،این خرده اصوات را به کجا ببرند؟به آنجا که باید برسند،یا آنجا که شما می خواهید برسند.
کا ش شانش بیاورید که درحین این شنیدنها کنتور ایمانتان با فیوز منطق نپرد وگرنه همان ذره هوشی هم که با خرده گوشی برای شنیدن داشتید تا ابد تاریک و بسته می شود.
اگر خوب فکر کنید یادتان می آید که در بچگی؛و دوران پاکیتان این صداها بارها به گوشتان خورد ولی اهمیت ندادید،البته اگر بعضی از شما حتی بچه هم بوده باشید ویا پاکی هم چشیده باشید.تعجب نکنید چون بعضی از شماها از بچگی هم برای شنیدن کَر بودید پاکی را ندیدید.
حتما الان می خواهید ایراد بگیرید و بگوئید فقط من پاکی را می دانم وشما نمی دانید؟
آری من این ادعا را دارم چون پاکی را می شنوم،بچگی را،حتی سلولهای مغزم را...
شما نمی شنوید چون بچگی را به نگاهی،جوانی را به کتابی وپیری را به سنگی فروختید ودر گرداب خود فریبی دست و پا زدید.
دور سنگی می چرخیدید و خیال می کردید دعوت شده اید به جشن خداوندی والبته فقط خیال می کردید،مگر با گوش کَر هم جشن می شود رفت؟؟
احساس می کردید آرام آرام در اوج می روید، ولی من تا یادم هست گرداب به پائین هدایت می کند نه به اوج،نه به بالا و نه به شنیدن.ولی این را بدانید برای شنیدن نه باید بالا بود نه پائین،فقط باید بود....
من امشب دعوتتان می کنم که به کورترین نقطه ی مغزتان و پست ترین گوشه ی افکارتان سَری بزنید،همان جاهائی که همیشه از آن فرار می کنید ونمی خواهید ببینید،یک بار هم که شده کور شوید تا ببینید،لال شوید تا بگوئید وکَر شوید تا بشنوید وگرنه باز هم مثل امشبِ من خواهید مُرد
مجید محزونی(محزون) 30/07/2011 فتحیه؛ترکیه