دوباره شب شد ومن به اندازه ی یک پیاده رو دلتنگی دارم...
دوباره دست در جیب و کوله ای بر پشت و یک خیابان چراغ نشمرده ویک دنیا صوت نامفهوم که فقط من می شنوم، چون فقط من می فهمم،من عاشق صداهای این شکلی ام، دوستشان دارم،چون گاهی صدای خودم نیز به همین شکل است، نامفهوم نا مفهوم.
اندکی هم نسیم می وزد که کمی می لرزاند و لرزشی است دلنشین،همچون لرزش زیر پوست هنگام لمس بازوها با دستان کسی که دوستش داری....
واینها چیزهائی است که من برای بیهودگی دوباره ویک دیوانگی شبانه به آنها نیاز دارم،یک تن آلودگی غریب،یک روان پاکی عجیب ویک بی روحی عظیم؛من فدای تک تک لحظه های اینگونه ام.....گویا همه چیز مهیاست،اما نه...
با دقت که بو می کشم انگار باز کم است چیزی در این بین وشاید این همان باشد که من خرداد ماه سیزده سالگی در ناصر خسرو گمش کردم...آری
"من دلم برای خودم تنگ شده است"
راستی تا یادم هست بگویم کفشهایم امشب مال من است،همراه من،همگام من....و عجب ملودی زیبائی است آنوقت که ریگی لای درز کفشهایم گیر می کند و به کف خیابان میمالد،من تلاش می کنم او را جدا کنم و او لج می کند و می خندد و لج می کند ومن تسلیم کفش و سنگ می شوم.
آنقدر غرق کفش بازی شدم که فراموش کردم امشب هم"عالم بار" دست راستم است،کمی تاریک،پراز شیشه های رنگی وزیبا وگاهی هم زنانی زشت....
یک بار آنجا رفته بودم ودیدم همه خودشان را گم کرده اند ولی بیهوده در هم می گردند،بر هم می پیچند وبرای کر شدن به راستیها موسیقی را زیاد می کنند وکمی از آن آبهای رنگی می نوشند و جالب اینکه قبل از نوشیدنشان به هم می گویند "به سلامتی،به سلامتی"
این جمله به گوشم آشناست....آن روزهای خوب که من هم کمی بد بودم،،گاه گاهی با ج
چشم گریان رو به مادرم می گفتم من رفتم از این خانه که بمیرم واو هم با خشم می گفت: "به سلامتی به سلامتی"
وانگار ایشان هم منظورشان همان است " به سلامتی مردن "
ای وای دوباره افکارم به آنها مشغول شد واز خودم غافل شدم،از خودم واین حال عجیبی که دارم، شکل گمشده ها هستم؛با اینکه اولین بار است اینگونه ام اما اصلا هراسی ندارم، چون من به اولین ها عادت دارم،اولین صدا،اولین نگاه،اولین تحقیر،اولین خدا،اولین جنگ وامشب اولین بار خودم....
سرم پائین، نگاهم بالا، " فرهاد " می خوانم،(شنبه روز بدی بود،روز....)راه میروم وگاهی هم از تردیدهای ذهنم می پرم؛ مثل خرگوش باورهایم که لرزان و ترسان می جهد ازترس اینکه مبادا به چنگال فلسفه ها گیر کند؛چون می داند با دندانهای منطق چنان فشارش می دهند که استخوانهای اعتقاداتش خرد خواهد شد و باقیمانده اش در سطل سفسطه های بشری دور ریخته می شود....
فکرنکنید بی جهت می گویم،ترس بی جای من نیست،من اینها را داشته ام،دیده ام،به سرم رفته است؛من روزگاری همین خرگوش بودم،مگر یادتان نیست؟؟؟ یعنی به همین سادگی فراموش کردید؟شما چه زود گمم کردید در ته مخچه هایتان...ولی من یادم هست،من هنوز دردش را حس می کنم،چون
"من دلم برای خودم تنگ شده است"
دوباره گیج می شوم که راه من کجاست؟بعد ازگنگی به چهارراه رسیدم وچراغ قرمز، نه توقف می کنم نه می ترسم چون من عادت کرده ام، سالهاست که چراغهای سر راه من همیشه قرمزند،گاهی هم اگر سبز شوند،زرد باید رفت،سرخ باید شد.....
من فقط نمی دانم معنای چراغهای قرمز در این ساعت شب همان است که در روزهم منظورشان است...تعجب نکنید دیوانه نیستم؛ فقط خوب می دانم قوانین شب و روز فرق دارند،مجریان شب و روز فرق دارند،حتی قانون گذاران هم...
اگر باور ندارید تشریف ببرید به چند سال پیش وآن را در زمستان،از زیر پل تجریش وآتش زدن صندوقهای کاهو وتکه ای کارتون که روی ادرار پر فشاررانندگان عملی مینی بوس ها پهن شده بود وقرار بود خواب نوجوان سیزده ساله ی چای فروش را پذیرا باشد بپرسید...
شما اگرنمی دانید یا اگر فراموش کرده اید ولی من خوب به خاطر دارم که در آنجاروزها قانون خرید انسان جاری بود وشبها فروشنده ها بسیار،که با چه زیبائی خود فریبی ودگر فروشی می کردند.همان بازاریان فروشنده ی روز باآن گرانی،آخرشب راحت وارزان می خریدند،می فروختند وپس مانده ی آن نزدیک اذان صبح تف می شد به روی پیاده روها....
ای وای خوب شد گفتم پیاده رو،وگرنه دوباره آنقدر پرت می شدم که دوبارهاز سر کوچه مان رد می شدم وشروع می کردم گشتن وبه خودم غر می زدم که خانه ی من کجاست... راستی خانه ی من کجاست؟
"من دلم برای خودم تنگ شده است"
سوت می زنم وراه میروم و به این می خندم که این پیاده رو مثل جاده ی بدیهای روزگار وسختیهای من هیچ وقت پایان ندارد...با خود می گویم آیا" این سکوت شب مفهوم من است؟" نکند من این باشم که آنگونه گم شدم واینگونه پیدا می گردم و بی خود جستجومی کنم...ولی نه،من این نبودم،من زندگیم این نبود،اگر هم این بود من نمی خواهم،اشکالی ندارد به زور هم که شده دوباره باید قبول کرد،مگرقبلا به جبر تن نداده ام که این بار بترسم؟ این رسم من وشماست، من به همین کاغذ پاره های ذهنم، سروده های احساسم،قراضه های روحم و قطعه های جسمم می گویم زندگی وشما هم چه ابلهانه وگاه بچه گانه دلخوشم کردید به شمارش تقویم هائی که با فردا قهرند ودر خیالتان به این گفتید زندگی...
اما من امشب تمام ثانیه های در هم پیچیده ام را یکی یکی با صد حرف هرزه نثار دقایقی می کنم که ساعتهای بی من را برایم رقم زدند،چون
"من دلم برای خودم تنگ شده است"
همینطور که سکوت خیابان را با لگد زدن به قوطی آبجو در هم میشکنم،آهسته در گوش زمان می گویم "خفه شو"،ساکت شو از این همه وعده های توخالی،سفسطه های بی مایه،نشانه های بی خدا و این همه پیاده رو....
نمی دانم چرا امشب ازهمه چیز زمین بیزارم، رو به آسمان می کنم وبه ماه بی حوصله که او هم بوی غم وصد رنگی را حس کرده است می گویم:تو که آن بالا بودی ندیدی که سایه ی مرا در شبانه هایم چه کسی دزدید؟ توندیدی کلید خانه ی حقیقتم را چه کسی کجا انداخت...؟
ای وای؛؛؛؛دیدید چه شد،دوباره من از سر کوچه رد شدم و آنقدر رفته ام که حتی خدا هم ماهیچه های چشمش از من خسته شد ولی باز هم پیاده رو تمام نشد ومن هم نفهمیدم "خانه ی من کجاست؟"
راستش را بخواهید من دیگرازشب، پیاده رو،چراغ،خیابان، قوطی آبجو،خدا، ماه، کوچه،خانه ،.....واز تمام کوچه های گمشده و از تکرار این شبها خسته شده ام
"من دلم برای خودم تنگ شده است"
مجید محزونی ریزی (محزون) 23 /07 /2011– ترکیه /فتحیه