ذهن عریان شده ام بازیچه دست شماست!

تهوعی دارم دلچسب,پرزور...

تک تک حروف باورهایم,میزند زیر دلم...

گیج میرود سراعتقاداتم ازاین همه سنگ وسلام!

زبانم میگیرد وقت خروج مرگ...

همان پسمانده ی غذای روحم

کاش یکی فشارم دهدمابین من,خودم وخدای منطقها