ذهن عریان شده ام بازیچه دست شماست!
تهوعی دارم دلچسب,پرزور...
تک تک حروف باورهایم,میزند زیر دلم...
گیج میرود سراعتقاداتم ازاین همه سنگ وسلام!
زبانم میگیرد وقت خروج مرگ...
همان پسمانده ی غذای روحم
کاش یکی فشارم دهدمابین من,خودم وخدای منطقها
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۴/۲۷ ساعت 18:47 توسط مجید محزونی(محزون)
|