X
تبلیغات
بغض نامه ها

بغض نامه ها

salam

dobare daram miyam ba koliii kare jadid


+ نوشته شده در 92/12/22 ساعت 23:42 توسط مجید محزونی(محزون)

هو هویِ بادِ اِنکارم

مرا به سمت خود می خواند...

دعوت خشم آلودی به سوی خویش

پنبه در گوش کردم تا نشنوم

اما....

ضربه ی سیلیِ باورها سرخم کرد

و به ناچار سفر کردم

تا به اختیار ماندم...

"محزون"


+ نوشته شده در 90/05/17 ساعت 14:32 توسط مجید محزونی(محزون)

شنیدیم"میازارید  مور"

که ندانند تن مور می خارد

شیطنت می کند او

دیدند که کشد دانــــــــــــه

وچه معلوم که این دانه

سرقت از لانه ی همسایه

یا که دستمزدِ هرزگی اش باشد؟

وچه تضمین که رساند

دانه بر لانه ی خویش

یا که رشوه نبَرد خانه ی ارباب

یا که دستبند زنند وببرندش؟

یا نرود مور به گور

 


+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 18:43 توسط مجید محزونی(محزون)

بگوئید من کجا بودم وخدا کجا بود

گاه من فریاد می کشیدم او سکوت می کرد

لحظه ای من  ساکت می شدم و او فریاد می کشید

او مرا می خواست ومن اورا

واین سرابی بود که هردو گرفتار به آن بودیم،هستیم و گوئی خواهیم بود

او به خلق خویش گیج است و ما به این اجبار......         

اوفریادمی کشد و می گوید:وای بر من که به خود کرده گرفتارم

ومن می گویم:خود کرده را تدبیر نیست

مجید محزونی(محزون)


+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 18:42 توسط مجید محزونی(محزون)

فکری که خوب می بیند

دهان که زور می گوید

پایی که دیر می آید

دستی  که مهر می داند

قلبی  که راه می بندد

لب که به زور می خندد

روحی  که رنج می بیند

دلی  که بد می میرد

چشمی  که خون می بارد

"مردی که حرف می خواهد


+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 18:42 توسط مجید محزونی(محزون)

دلم برایِ

بویِ

عطرِ

چارقدِ

سفیدِ

مادربزرگِ

قصه گویِ

شبهایِ

بچگی ام تنگ شده است.....


+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 18:41 توسط مجید محزونی(محزون)

سوار بر من

یا من سوار بر حجم

سمنونی هائی که می تازند....

خرده اصوات پراکنده به فکر

گیر کرد دستم،لای همین بی مغزی

فریادم را بشنوید

مجید محزونی(محزون
+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 18:40 توسط مجید محزونی(محزون)

در یکی از همین شبها

دربی هنگام ترین ساعت غم                                                             

به نزدیکترین نقطه ی روح سفر خواهم کرد

ودر آن اوج که دست خاطرات بی سر وپا از من دور افتاد

دفتر فلسفه های بی ثبات دنیائی را برگ برگ به آتش حق خواهم سوزاند

تا همه ی دورنگی های دنیا لحظه ای خاکستر گردد.....

مجید محزونی(محزون)


+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 18:40 توسط مجید محزونی(محزون)

در یکی از همین شبها

دربی هنگام ترین ساعت غم                                                             

به نزدیکترین نقطه ی روح سفر خواهم کرد

ودر آن اوج که دست خاطرات بی سر وپا از من دور افتاد

دفتر فلسفه های بی ثبات دنیائی را برگ برگ به آتش حق خواهم سوزاند

تا همه ی دورنگی های دنیا لحظه ای خاکستر گردد.....

مجید محزونی(محزون)


+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 18:40 توسط مجید محزونی(محزون)

سر کشیدن حروف بر سر سفره ی شعر

رو کردن بغض به یک خنده ی تلخ

صدای نامفهوم، پشت فکر خانه ی تاریک

وسخن سرائی که آنرا من نامیدند

مجید محزونی (محزون)

 


+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 18:39 توسط مجید محزونی(محزون)

دشمن از اینجا نزدیکتر

دور تر از آنچه که ما

دسیسه های تنهائی

فلسفه ی رسوا شدن

همگانی شدن این تن سرد

انگار منطقی نیست به اینجا

مجید محزونی (محزون)


+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 18:39 توسط مجید محزونی(محزون)

جاده ای پیدا نکردم که مرا سمت خودم هدایت کند

یکی چند راه هم پیدا شد،اما....

یکی را کفر نامیدند

یکی را خود پرستی

یکی را هم  گمراهی

وگاهی هم مرا دیوانه نامیدند

مجید محزونی (محزون)


+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 18:38 توسط مجید محزونی(محزون)

تب بی تابی دارم

اندکی پاشویه

چیز سردی می خواهم

اندکی از عشقمان بگو


+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 18:37 توسط مجید محزونی(محزون)

تب بی تابی دارم

اندکی پاشویه

چیز سردی می خواهم

اندکی از عشقمان بگو


+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 18:37 توسط مجید محزونی(محزون)

همه چیز بر هم

شلوغی

فرار

بوق ماشین عزا

خنده ی دخترکی در پی معشوق

ذکر خوانی پیری با تسبیح

شمارش کاغذهای رنگی در دست روسپیان

"فریاد چای فروش"

آه چه غوغایی بر پاست....

همه پیچ در پیچ می روند کجا؟

مگر این ساخته ی بی پایان،فیلمی از زندگی نیست؟

زنده ماندن چقدر دشواراست !

می گذرد افکار

شاید گیری در توّهم

یا که من باز نشعه ی یک قرص نان

وباز صدای کودکانه ام در بازار تجریش

آی چای داغ

چای داغ

چایی...
+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 14:12 توسط مجید محزونی(محزون)

تک تک سلولهای مغزم به حرف آمده اند ودوری از من را به خودم کنایه می زنند...می توان نشنید،می توان ندید،اما نمی توان نبود.من امشب هستم وچون هستم این صداها را می شنوم....

خرده اصواتی که دائما با همه جایم شنیده وگاهی نیز با چشمانم میبینمشان،می شود مثل هرشب بگویم نیستند،انکارشان آسان است اما،دیوانگی دیگر بس است...می خواهم بشنوم

در یکی از همین شنیدنها،زیر پوست یکی از همین شبانه ها،پنبه ای را در گوش بشر می کنم تا تمام این اصوات مستقیم به گوش خدا برسد،البته اگر او هم بشنود.....

من امشب ایستاده ام،می شنوم وخواهم گفت تا به او بفهمانم که ای خدای به ظاهر شنونده،هرچه صدا هست که بد نیست او هم باید بداند که به شنیدن این اصوات وخرده صداها نیاز دارد تا بتواند به این دیکتاتوریِ ظاهرا آزاد که همگان آنرا خدائی می نامند ادامه دهد...باید بداند قانون صوت جزایش این نیست وسزایش این نیست حرکت دست به علامتِ اصوات.....

ای صداهای بزرگتر،به این کوچک صداهم اجازه دهید تا به خداوندتان اعلام کنم که چند سال است در درس خداوندی نمره اش صفر شده است ودائما تجدید می شود،حتی مردودی هم ممکن است.

او شاگرد تنبلی است واحتمال  اخراجش زیاد است ومن خوب می دانم روزی همین صداها شما را تکان خواهد داد واخراجش خواهید کرد....

چه نفس راحتی می کشیم همگان،آن روز که اخراج شود،آن وقت که اخراجش کنیم اینگونه هم ما راحت می شویم هم اوآزاد می شود واین درست است،چون خدای زندانی خدا نیست بلکه برده وشاگرد است؛باید اخراج شود،باید آزاد شود تا خدا شود.....

راستی گمان نکنید خطاب این صداها فقط غایب زمینی و حاضری هوائی به نام خداست؛پَراین اصوات شما را هم می گیرد و آنگاه مجبور می شوید بشنوید،البته نه همگی  شما،نه کسانی که به خیالشان شنونده بودند ونه توَّهم زدگانِ خوب زیست....

مشکل شما آنجا بود که خوب نشنیدید واین بالاترین جرم است،جرمی که جزایش مرگ تدریجی است.البته جلاد اونیست،من نیستم،بلکه  شما خودتان در حال مرگید.

هیچ نترسید واصلا قصد گریز هم نکنید،حتی خرسند هم باشید،چون تا زنده بودید نشنیدید،پس بمیرید شاید بشنوید وشاید هم شنیده شوید.

خوب می دانم که در این لحظه هرچه هرزگی با کلامتان آشناست در نوک زبانهایتان جمع کردید وچون تیر پشت کمان هر آن ممکن است به سمت من رها کنید.ولی از منِ کوچک به شما صدا بزرگان نصیحت ،که شما هم صبر کنید که با اینهمه کَربودنتان،شاید بشنوید وشاید شما هم سلولهای مرده وگاه خواب آلوده ی مغزتان کمی صدا کند.حتی اگر صداها خفیف هم باشند خرده ای نگیرید،حداقل این است که دیگر راه دیدن،گفتن ورفتن را فراموش می کنید و می فهمید چه باید کرد.البته این به شرطی است که سلولهای مغزتان مثل خودتان بدلی نباشد و یا با روکش عقاید و یا با آب باور آنرا لعاب نداده باشند.

اگر اصل باشند،اگر اصل باشید،شما هم می شنوید.تازه اگر شنیدید معلوم نیست چه بشنوید چون بستگی دارد که پیچهای لاله ی گوشتان چطور پیچیده باشد،کجا پیچیده باشد و بعد از پیچ،این خرده اصوات را به کجا ببرند؟به آنجا که باید برسند،یا آنجا که شما می خواهید برسند.

کا ش شانش بیاورید که درحین این شنیدنها کنتور ایمانتان با فیوز منطق نپرد وگرنه همان ذره هوشی هم که با خرده گوشی برای شنیدن داشتید تا ابد تاریک و بسته می شود.

اگر خوب فکر کنید یادتان می آید که در بچگی؛و دوران پاکیتان این صداها بارها به گوشتان خورد ولی اهمیت ندادید،البته اگر بعضی از شما حتی بچه هم بوده باشید ویا پاکی هم چشیده باشید.تعجب نکنید چون بعضی از شماها از بچگی هم برای شنیدن کَر بودید پاکی را ندیدید.

حتما الان می خواهید ایراد بگیرید و بگوئید فقط من پاکی را می دانم وشما نمی دانید؟

آری من این ادعا را دارم چون پاکی را می شنوم،بچگی را،حتی سلولهای مغزم را...

شما نمی شنوید چون بچگی را به نگاهی،جوانی را به کتابی وپیری را به سنگی فروختید ودر گرداب خود فریبی دست و پا زدید.

دور سنگی می چرخیدید و خیال می کردید دعوت شده اید به جشن خداوندی والبته فقط خیال می کردید،مگر با گوش کَر هم جشن می شود رفت؟؟

احساس می کردید آرام آرام در اوج می روید، ولی من تا یادم هست گرداب به پائین هدایت می کند نه به اوج،نه به  بالا و نه به شنیدن.ولی این را بدانید برای شنیدن نه باید بالا بود نه پائین،فقط باید بود....

من امشب دعوتتان می کنم که به کورترین نقطه ی مغزتان و پست ترین گوشه ی افکارتان سَری بزنید،همان جاهائی که همیشه از آن فرار می کنید ونمی خواهید ببینید،یک بار هم که شده کور شوید تا ببینید،لال شوید تا بگوئید وکَر شوید تا بشنوید وگرنه باز هم مثل امشبِ من خواهید مُرد

مجید محزونی(محزون)    30/07/2011 فتحیه؛ترکیه

 


+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 14:11 توسط مجید محزونی(محزون)

"من دلم برای خودم تنگ شده است"

دوباره شب شد ومن به اندازه ی یک پیاده رو دلتنگی دارم...

دوباره دست در جیب و کوله ای بر پشت و یک خیابان چراغ نشمرده ویک دنیا صوت نامفهوم که فقط من می شنوم، چون فقط من می فهمم،من عاشق صداهای این شکلی ام، دوستشان دارم،چون گاهی صدای خودم  نیز به همین شکل است، نامفهوم نا مفهوم.

اندکی هم نسیم می وزد که کمی می لرزاند و لرزشی است دلنشین،همچون  لرزش زیر پوست هنگام لمس بازوها با دستان کسی که دوستش داری....

واینها چیزهائی است که من برای بیهودگی دوباره ویک دیوانگی شبانه به آنها نیاز دارم،یک تن آلودگی غریب،یک روان پاکی عجیب ویک بی روحی عظیم؛من فدای تک تک لحظه های اینگونه ام.....گویا همه چیز مهیاست،اما نه...

با دقت که بو می کشم انگار باز کم است چیزی در این بین وشاید این همان باشد که من خرداد ماه سیزده سالگی در ناصر خسرو گمش کردم...آری

"من دلم برای خودم تنگ شده است"

راستی تا یادم هست بگویم کفشهایم  امشب مال من است،همراه من،همگام من....و عجب ملودی زیبائی است آنوقت که ریگی لای درز کفشهایم گیر می کند و به کف خیابان میمالد،من تلاش می کنم او را جدا کنم و او لج می کند و می خندد و لج می کند ومن تسلیم کفش و سنگ می شوم.

آنقدر غرق کفش بازی شدم که فراموش کردم  امشب هم"عالم بار" دست راستم است،کمی تاریک،پراز شیشه های رنگی وزیبا وگاهی هم زنانی زشت....

یک بار آنجا رفته بودم ودیدم همه خودشان را گم کرده اند ولی بیهوده در هم می گردند،بر هم می پیچند وبرای کر شدن به راستیها موسیقی را زیاد می کنند وکمی  از آن آبهای رنگی می نوشند و جالب اینکه قبل از نوشیدنشان  به هم می گویند "به سلامتی،به سلامتی"

این جمله به گوشم آشناست....آن روزهای خوب که من هم کمی بد بودم،،گاه گاهی با ج

چشم گریان  رو به مادرم می گفتم من رفتم از این خانه که بمیرم واو هم با خشم می گفت: "به سلامتی به سلامتی"

وانگار ایشان هم منظورشان همان است " به سلامتی مردن "

ای وای دوباره افکارم به  آنها مشغول شد واز خودم غافل شدم،از خودم واین حال عجیبی که دارم، شکل گمشده ها هستم؛با اینکه اولین بار است اینگونه ام اما اصلا هراسی ندارم، چون من به اولین ها عادت دارم،اولین صدا،اولین نگاه،اولین تحقیر،اولین خدا،اولین جنگ وامشب اولین بار خودم....

سرم پائین، نگاهم بالا، " فرهاد " می خوانم،(شنبه روز بدی بود،روز....)راه میروم وگاهی هم از تردیدهای ذهنم می پرم؛ مثل خرگوش باورهایم که لرزان و ترسان می جهد ازترس اینکه مبادا به چنگال فلسفه ها گیر کند؛چون می داند با دندانهای منطق چنان فشارش می دهند که استخوانهای اعتقاداتش خرد خواهد شد و باقیمانده اش در سطل سفسطه های بشری دور ریخته می شود....

فکرنکنید بی جهت می گویم،ترس بی جای من نیست،من اینها را داشته ام،دیده ام،به سرم رفته است؛من روزگاری همین خرگوش بودم،مگر یادتان نیست؟؟؟ یعنی به همین سادگی  فراموش کردید؟شما چه زود گمم کردید در ته مخچه هایتان...ولی من یادم هست،من هنوز دردش را حس می کنم،چون

 "من  دلم برای خودم تنگ شده است"

دوباره گیج می شوم که راه من کجاست؟بعد ازگنگی  به چهارراه رسیدم وچراغ  قرمز، نه توقف می کنم نه می ترسم چون من عادت کرده ام، سالهاست که چراغهای سر راه من همیشه قرمزند،گاهی هم اگر سبز شوند،زرد باید رفت،سرخ باید شد.....

من فقط نمی دانم معنای چراغهای قرمز در این ساعت شب همان است که در روزهم منظورشان است...تعجب نکنید دیوانه نیستم؛ فقط خوب می دانم قوانین شب و روز فرق دارند،مجریان شب و روز فرق دارند،حتی قانون گذاران هم...

اگر باور ندارید تشریف ببرید به چند سال پیش وآن را در زمستان،از زیر پل تجریش وآتش زدن صندوقهای کاهو وتکه ای کارتون که روی ادرار پر فشاررانندگان عملی مینی بوس ها پهن شده بود وقرار بود خواب نوجوان سیزده ساله ی چای فروش را پذیرا باشد بپرسید...

شما اگرنمی دانید یا اگر فراموش کرده اید ولی  من خوب به خاطر دارم که در آنجاروزها قانون خرید انسان جاری بود وشبها فروشنده ها بسیار،که با چه زیبائی خود فریبی ودگر فروشی می کردند.همان بازاریان فروشنده ی روز باآن گرانی،آخرشب راحت وارزان می خریدند،می فروختند وپس مانده ی آن نزدیک اذان صبح تف می شد به روی پیاده روها....

ای وای خوب شد گفتم پیاده رو،وگرنه دوباره آنقدر پرت می شدم که دوبارهاز سر کوچه مان  رد می شدم وشروع می کردم گشتن وبه خودم غر می زدم که خانه ی من کجاست... راستی خانه ی من کجاست؟

"من دلم برای خودم تنگ شده است"

سوت می زنم وراه میروم و به این می خندم که این پیاده رو مثل جاده ی بدیهای روزگار وسختیهای من هیچ وقت پایان ندارد...با خود می گویم آیا" این سکوت شب مفهوم من است؟" نکند من این باشم  که آنگونه گم شدم واینگونه پیدا می گردم و بی خود جستجومی کنم...ولی نه،من این نبودم،من زندگیم این نبود،اگر هم این بود من نمی خواهم،اشکالی ندارد به زور هم که شده دوباره باید قبول کرد،مگرقبلا به جبر تن نداده ام که این بار بترسم؟ این رسم من وشماست، من به همین کاغذ پاره های ذهنم، سروده های احساسم،قراضه های روحم و قطعه های جسمم می گویم زندگی وشما هم چه ابلهانه وگاه بچه گانه دلخوشم کردید به شمارش تقویم هائی که با فردا قهرند ودر خیالتان به این گفتید زندگی...

اما من امشب تمام ثانیه های در هم پیچیده ام را یکی یکی با صد حرف هرزه نثار دقایقی می کنم که ساعتهای بی من را برایم رقم زدند،چون

 "من دلم برای خودم تنگ شده است"

همینطور که سکوت خیابان را با لگد زدن به قوطی آبجو در هم میشکنم،آهسته در گوش زمان می گویم "خفه شو"،ساکت شو از این همه وعده های توخالی،سفسطه های بی مایه،نشانه های بی خدا و این همه پیاده رو....

نمی دانم چرا امشب ازهمه چیز زمین بیزارم، رو به آسمان می کنم وبه ماه بی حوصله که او هم بوی غم وصد رنگی را حس کرده است می گویم:تو که آن بالا بودی ندیدی که سایه ی مرا در شبانه هایم چه کسی دزدید؟ توندیدی کلید خانه ی حقیقتم را چه کسی کجا انداخت...؟

ای وای؛؛؛؛دیدید چه شد،دوباره من از سر کوچه رد شدم و آنقدر رفته ام که حتی خدا هم ماهیچه های چشمش از من خسته شد ولی باز هم پیاده رو تمام نشد ومن هم نفهمیدم "خانه ی من کجاست؟"

راستش را بخواهید من دیگرازشب، پیاده رو،چراغ،خیابان، قوطی آبجو،خدا، ماه، کوچه،خانه ،.....واز تمام کوچه های گمشده و از تکرار این شبها خسته شده ام

"من دلم برای خودم تنگ شده است"

 

مجید محزونی ریزی (محزون) 23 /07 /2011– ترکیه /فتحیه

 


+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 14:10 توسط مجید محزونی(محزون)

هرهروقت به یک جا

دیروز وسط روزنامه

امروز زیر یک پنجره

فردا پیش لبخندی

گاه وقت برخورد دو لب

زیر شعری خاموش

لحظه ی وعده به روی تخت

لای دستمالِ آخرِ کار

پشت بغضی شاید....

انگار خداهم نمی داند

"پاتوق احساس کجاست"

 


+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 14:8 توسط مجید محزونی(محزون)

آنچه در چشمانم حلقه زده اشک نیست

آنچه در گلویم جمع شده اشک نیست

آنچه پشت سینه ام نشسته فریاد نیست

آنچه در مشت من نهان گشته خشم نیست

اینها خود من است که در باورهایم متجلی شدند

وحال فرصتی برای ابراز پیدا کردند.........

 


+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 14:6 توسط مجید محزونی(محزون)

"باز بوی حرف می آید"

پشت دیوار فراموشی من،کسی می لغزد

یا کسانی شاید...

نفم حبس نشد در سینه

خمره ی ذهن من افتاد شکست

چه صدایی برخواست

بوی تند حرفی،در مشامم پیچید

غفلتی کردم ورفتم نزدیک

لحظه ای بنشستم

باز صدایی لرزید

انگار که همین اطراف است

نکند که من همین نزدیکم؟

ولی از دور نوایی هم  نیست

چشم گریان خدا هم پیداست...

ای وای جنونم آنی است

اما...

"باز بوی حرف می آید


+ نوشته شده در 90/05/16 ساعت 14:5 توسط مجید محزونی(محزون)

*دنبال کدام رد پا رفتم که هیچ وقت بر نگشتم؟

*هیچ وقت حق با کسی نیست،حق با همه است.

*تنها جنگی که همه درآن هم برنده اند هم بازنده،جنگ باورهاست

‏*می دانم که روزگاری نزدیک می فهمید تنها راه خدا پرستی،خود پرستی است.

*اگر خدا را از اعتقاداتمان حذف کنیم زندگیمان راحت می شود،خدا عقیده نیست.

*سالها خود را ته این کوچه دیدم،حال رسیدم ودیدم بن بست است.

*آیا تا کنون فکر کرده اید؟

*بزرگترین زجر من این است که نمی دانم کجا؟کی؟وچرا گم شدم؟

*من بر خلاف تصورتان خیلی بزرگ وبر خلاف تفکرم خیلی کوچکم

*باور تا می آید ایمان بشود پدر منطق را در می آورد.

*بغض های غریب خواستنی اند.

*زیر هر زمزمه ی من کسی پنهان است.

*اشکی که ترمز بریده چراغ قرمز را نمی فهمد.

*آتش زیرم از جنس هیزم درونم است.

 

*انگار همیشه بودنم در گروی دوباره هاست.

*زیر نعره ی حرفهاتان استخوان کلامم خُرد شد.

*خودمانیم،چقدر بلوف زدیم به نام انسان

* تصمیم گرفتم که از شنبه درست بشوم،اما هرچه به تقویم های اطرافم نگاه کردم انگار روی جمعه خوابشان برده است.

*از هیچ کس هیچ نمی خواهم،من خودم پر از هیچم.

*دلم برای فریادهائی که نکشیده ام می سوزد.

*چرا هیچکس در جای خود نیست؟

*درد شناسان چه کم اند،مرهم نویسان بسیار

*خواهشا خورشت خودم را بدهید که روحم ضعف کرده است.

*ما نیامدیم،ما بودیم،ما نمی رویم،ما هستیم

*کاش می شد همه چیز را در همه جا یافت.

*من آخرین ابزار برای رسیدن به من است،پس بی جهت به دنبال من ها نگردم.

*به اسم مرد خانه بچگی له شد.

 

*همزمان با من باید باورهایم نیزباید قد بکشند وگرنه یا من خواهم مُرد،یا باورهایم

*کاش می شد فریاد را در گنگی بی صدایان ترجمه کرد.

*خوب بود اگر گریه بی صدا بود وخنده بی ریا

*مردگانی هستیم زنده پوش،گاهی اَدای بودنمان را در می آوریم.

*کاش می شد چشم را به ندیدن عادت داد و دل را به نخواستن تنبیه کرد.

*توقعات یک اتوبان دو طرفه اند،هر توقعی مسئولیت ماهم هست.

*باور من مسئولیت من است،باور بی تعهد یعنی هیچ

*بهای دل کاغذ رنگی نیست،دل رنگی می خواهد

*به فریادم برسید،خالیم کنید ازمن

*ای حقیقت تو کجائی؟واژه ها مسخره اند

*زبان محبت همه جا یکی است،فقط لهجه هایمان متفاوت است.

*کاش می شد فریاد کشید وکس نشنود صدایت را وسکوتی که همه بشنوند فریادت را

*من در پی آنم که آنی سکوت را معامله کنم با عربده ی یک ماهی در تنگ

*من آخر یک روز مچ خدا را خواهم گرفت.....ودیگر رهایش نمی کنم.

 

*آنقدر زیر باورهایم را زیاد کردند که دیگ ایمانم ته گرفت.

*مگر با فلسفه ومنطق می شود شکم گنده ی این روح را سیر کرد،برایش یک آخور حقیقت بیاورید

*آنچه در پایان هر روز نصیب عاشقان می شود تمام حقشان از زیستن است.

*تا زنده بودم حتی فرصت فکر کردن به این را هم نداشتم که بفهمم گریه های شبانه ام برای چه بود.

* من برای اینکه اثبات کنم زنده بودن باعث افتخار نیست حاضرم صد بار بمیرم

 کمی از من،یک ذره از خودم بیاورید،بچه های حقیقت گرسنه اند*

*من دیگر برای یک اشتباه دو بار تاوان نمی دهم

*آمدیم خود باوری را تمرین کنیم در خوش باوری گیر افتادیم

*در راه راست قدم زدن گاهی ترس دارد ولی گام نزدن در آن همیشه ترس آور است.

*یک بار به خودم گفتم،صذ بار دیگر هم.....نشنیدم

*خدا خدا گویان بی خدا ترین هستند

 

*به سهراب گفتم:"آری زندگانی سیبی است"،اما توسیبی پیدا کن و بیاور،زندگی با من،گاز زدنش هم با من

*بخند وشاد باش حتی اگر بهانه ای برای خندیدن نبود باز هم به همین بخند،که دنیا با این عظمت بهانه ای برای خندیدن ندارد

*من از فرداهایتان هستم،دیروزتان آمده بودم تا فاش کنم راز امروزتان را

*عشق یک مسمومیت همیشگی است وعاشق یک پرستار نیمه وقت

*در تنگ خالی باورهایم چشم به راهم قلابی بی طعمه را

*زیر قلم تیز کلامتان مثل کاغذی سفید،آرزویم جوهری شد

*آمدیم  باور "هر چه بادا باد" را ازبین ببریم وچه آرام آرام گره خوردیم در طریقت "هرچه پیش آید خوش آید"

*کار هیچ کس درست یا غلط نیست،فقط یا با عقاید ما یکی است یا نیست

*یک آواز خوان وقتی بزرگ می شود که به آنچه می خواند اعتقاد داشته باشد ویک کتاب خوان زمانی رشد می کند که آنچه اعتقاد ندارد را بخواند

*آنقدر با خودم ساختم وساختم که ویران شدنم نزدیک است

*خیلی جالب است،هر جا من هستم او نیست،هرجا او هست من نیستم،جالبتر اینکه هرجا من هستم او هست،هم من هستم هم او

*دلم آنقدر هوشیاری می خواهد تا دیگر شب وروز وحتی خودم را نیز بجا نیاورم

*اگر صد بار دیگر تولدی باشد باز به همین جا می آیم؛من اینجا را دوست دارم

*چقدر زیاد از نمی دانم خوشم می آید

*بس کنید نیاز به این همه دروغ نیست،باور کردم من خودم نیستم

*سالها فکر می کردم ستونی محکم به زیر سقف خویشم،وفقط فکر می کردم،این را موریانه های درونم با نیشخند می گفتند

*مرگ یک بار شیون هم............چرا؟

*شاید جبران کردن سالها وقت بگیرد اما مشورت فقط چند دقیقه

*برای کسب آگاهی عجول؛برای تفکر عمیق،برای درک صبور وبرای عمل متعادل باش

*تمامش کنید؛ اگر صد بار دیگر هم نگاهم کنید باز هم می گویم شما مرا نشنیدید

*ما با هم دیگر رشد می کنیم نه در همدیگر

*محبت برای معایب ونواقص ما مثل تابش آفتاب است بر یخ

*تمام واقعیتها حقیقت نیستند؛اینقدر زود خودم را مسخره خاص وعام نکنم

*توجیه کردن خطا به هر شکلی تقسیم ناعادلانه ی مسئولیت خودم با دیگران است

*من دلم برای خودم تنگ شده است

*تمام ثانیه های  در هم پیچیده ام را با صد حرف هرزه یکی یکی نثار دقایقی می کنم که ساعتهای بی من را برایم رقم زدند

*نکند من همین باشم وبی خود می گردم

*آیا سکوت شب مفهوم من است؟

*در زندگی همه چیز به سادگی آن است که می بینیم،نه به پیچیدگی آنکه فکر می کنیم

*با پله ی تائید دیگران بالا نرویم که روزی با ضربه ی تحقیرشان پائین خواهیم آمد

*توجیه خطا مثل دست وپازدن در باتلاق است،هرچه بیشتر،فرو رفتن هم بیشتر

*پشت شیشه ی مسافر خانه ات نوشتی اطاق خالی نداریم،آخه مگه توی یک دل چند تا مسافر جا میشه؟

*اگر خانه ی دلت آبدیت بود،یا ایمیل افکارت را باز می کردی ،کمی حافظ و اندکی سهراب برایت سِند می کردم تا بدانی معرفت چند مگابایت بیشتر فضا نمی خواهد

*صدای افکارم آزارم می دهد،مدتی است که سایلنت هستم،ویبره بودن هم جرم است،خاموش شوم بهتر به گوش میرسم

*کاش می شد ریسیت کرد،فرمت کرد،دلیت کرد،هرچه خاطره هست در فلاش مموری حافظه ها

*عطرها و گلهای غربت بوی تعفن دارند

*روح را در روانم ضرب کردم حاصلش یک شد،روان را در کلامم ضرب کردم حاصلش صفر شد،روح،روان وکلامم را در عملم ضرب کردم،وجدانم گفت خفه شو

*شما مرا به حال خودم بگذارید ومن شما را به خدا می سپارم،اینطور بهتر است،چون من اینجا پیش شما نشستم وراحت به خورم می رسم،ولی شما سرگردان خواهید ماند،چون خدا برایتان سالهاست مرده است

*در فراسوی رویشی مبهم،چه کسی باز به دلخواه خودش سرم را می پیچاند

*رمز آلودگی اوجِ سادگی است

*تعصب و پافشاری امروز شاید خجالت فردا را برایم رقم بزند

* بگو من را در پشت کدامین سیاهی شب پنهان کردی که سالهاست شبگردی کارم شده است واثری از من نیست

*راهی که انتها دارد راه نیست،چاه است

 

*وابستگی یک اتفاق نیست،بلکه یک اختیار اتفاقی است

*آینه ام پر شده از من ومن این را نمی خواهم

*عربده های درونم بوی سکوت می دهند

*شفافیت کلام زلال بودن آنجا را می خواهد

*خرابیهای بیرون محصول کجی های درون است،همانطور که بوی بدِ بدن حاصل عرق درون است

*کمدی نتیجه ی نا هماهنگی ونبودن هارمونی است،پس هر کدام از ما یک کمدی تلخ هستیم

*برای رفتن یک راه است آن هم دیدن وبرای رسیدن یک راه است آن هم ندیدن

*راز زنده بودن در داشته ها ورمز زندگی کردن در نداشته هاست

*دیدن آغاز درد و درد شروعِ دیدن است

*جالب است همان کسانی که به من یاد دادند نفس می تواند شیطانی باشد،حال از من اعتماد به نفس می خواهند

*خواستم ببینم نشد،خواستم بگویم نشد،خواستم بخواهم نشد؛ وقتی مُردم همه اش شد

*بزرگترین فرق من با شما این است که من،من هستم و شما هم،شما هستید

*ساده نبود آن وقت که پیش روی شما فریاد زدم خودم را می خواهم
+ نوشته شده در 90/05/15 ساعت 0:33 توسط مجید محزونی(محزون)

آنقدر زیر باورهایم را زیاد کردند

که دیگ ایمانم ته گرفت.....


+ نوشته شده در 90/05/02 ساعت 23:15 توسط مجید محزونی(محزون)

ذهن عریان شده ام بازیچه دست شماست!

تهوعی دارم دلچسب,پرزور...

تک تک حروف باورهایم,میزند زیر دلم...

گیج میرود سراعتقاداتم ازاین همه سنگ وسلام!

زبانم میگیرد وقت خروج مرگ...

همان پسمانده ی غذای روحم

کاش یکی فشارم دهدمابین من,خودم وخدای منطقها


+ نوشته شده در 90/04/27 ساعت 18:47 توسط مجید محزونی(محزون)

من که ازجنس تبر بدستان نیستم...

روحم آمیخته به سبز

دلم افسار به جنگل شده است!

جسمم آلوده به ذرات خدا

اما...

من به فرجام سیه پوش درختان ایمان دارم...

پس مرا با نهال خشکیده روحم تنها بگذار

شاید اینگونه,صدایی ازمن برخیزد



+ نوشته شده در 90/04/27 ساعت 18:43 توسط مجید محزونی(محزون)

آلودگی بسیار زیباست!

ومن آلودگی را دوست دارم

آلوده به تو

به او

حتی به خودم...

من پاک نخواهم شد

از تو

از او

از تمام لحظات پر لطیف شبانه ام...

من به شب هم آلوده ام

واین شب آلودگی را دوست دارم

من به خواب هم آلوده ام

و این خواب آلودگی را دوست دارم

من به درد هم آلوده ام

و این دردآلودگی رادوست دارم....


+ نوشته شده در 90/04/27 ساعت 18:39 توسط مجید محزونی(محزون)

نمیفهمم پیراهن اظطراب در شبانه هایم چرا تنگ شده است!

دلگیری

تشویش

بغض

همه درگیربه تنهایی شدند!

دوباره ثانیه های قرنی رابه تمسخر گرفته اندومی تازند!

یک خروار محالات در انتظارم نشسته اند

 از دور می خندند به این خوش باوری...


+ نوشته شده در 90/04/26 ساعت 18:33 توسط مجید محزونی(محزون)

نمیدانم حال کلاغ خاکستری چگونه است

نمی دانم احوال دلم پایبند به کدام رهگذر است

ازروزگارکرمهای باغچه ی ذهنم بی خبرم

فقط خوب میدانم کلاغ دلم"کرم رهگذری رانشانه کرده است...


+ نوشته شده در 90/04/26 ساعت 18:27 توسط مجید محزونی(محزون)

نان و منطق کجا سراغ دارید؟

ما که گشتیم...

نعره سنگی

خورشت خون وقانون دیدیم

نان و سازش کجا سراغ دارید؟


+ نوشته شده در 89/12/23 ساعت 0:17 توسط مجید محزونی(محزون)

مطالبه

هیچ وقت حق باکسی نیست

حق باهمه است



+ نوشته شده در 89/09/23 ساعت 18:11 توسط مجید محزونی(محزون)

نهان خانه دل؟

محفل عشاق؟

یا ایستگاه مترو؟!

کجاست؟

ماکه نفهمیدیم!!


+ نوشته شده در 89/09/20 ساعت 23:57 توسط مجید محزونی(محزون)

تمام حقوق مادی و معنوی این وبلاگ محفوظ می باشد
طراحی شده توسط یاس تم